محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4575

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابو حمزه خبر يافتند به ياران وى تاختند و آنها را بكشتند . محمد بن عمر گويد : ابو حمزه و يارانش سوى مروان حركت كردند سواران مروان كه سالارشان ابن عطيه سعدى بود از قبيلهء قيس در وادى القرى با آنها تلاقى كردند و بسيارشان را بكشتند كه از مقابل آنها به هزيمت سوى مدينه بازگشتند ، مردم مدينه با آنها مقابل شدند و بكشتندشان . گويد : سالار سپاه مروان عبد الملك بن محمد بن عطيه سعدى هوازنى بود كه با چهار هزار اسب عربى به مدينه آمد هر كدامشان استرى نيز داشتند . از آن جمله كسانى بودند كه دو زره داشتند ، يا يك زره پوشش آهنين گردن ، با زرهء اسب و لوازمى كه در آن دوران مانند آن ديده نشده بود . پس از آن سوى مكه رفتند . بعضىها گفته‌اند كه ابن عطيه وقتى وارد مدينه شد يك ماه آنجا بماند آنگاه سوى مكه رفت . وليد بن عروه برادرزادهء خويش را در مدينه جانشين كرد . آنگاه سوى مكه و يمن رفت ، ابن ماعز را كه يكى از مردم شام بود در مكه جانشين كرد . گويد : و چون ابن عطيه حركت كرد عبد الله بن يحيى كه به صنعا بود از رفتن وى خبر يافت و با ياران خويش به مقابله وى آمد و با ابن عطيه تلاقى كرد كه عبد الله ابن يحيى را كشت و پسرش بشير را پيش مروان فرستاد . پس از آن ابن عطيه برفت و وارد صنعا شد و سر عبد الله بن يحيى را پيش مروان فرستاد . گويد : پس از آن مروان به ابن عطيه نوشت كه با شتاب برود و سالار حج شود . پس او چنان كه در حديث عباس بن عيسى آمده با تنى چند از ياران خويش برفت تا به جرف رسيد . يكى از مردم دهكده متوجه وى شد ، گفتند : « به خدا به هزيمت آمده . » و به دو حمله بردند كه گفت : « واى شما ، سالار حجم امير مؤمنان به من نوشته . » ابو جعفر گويد : اما روايت ابو الزبير بن عبد الرحمان چنين است كه گويد : با ابن عطيه سعدى روان شدم . دوازده كس بوديم . فرمان مروان دربارهء سالارى حج با وى